جلال....
جلال بودن
جلال ماندن و جلال مردن در این روزگارِ پرآشوب کارِ سادهای نیست، ویژه اگر اهل قلم و اندیشه هم باشی!
در درازنای تاریخِ بیآبروی آدمی، کم نبوده و نیستند زنان و مردانی که تلاش کردهاند از دل تاریخ، حقیقت و زیبایی را بیرون بکشند و در مقابل دیدگانِ ادمی بگذارند و بی هیچ چشمداشتی و آفرینبادی، ساده و روراست بگویند: آی ابوالبشر راهِ رهاییِ تو این است
اگر بخواهی که در آن قدم بگذاری!
در روزگاری که هر لحطه، هزینهی شرافتمندانه زیستن گران و گزاف میشود، درکِ آنهاییکه از غرورشان بهره میبرند تا مگذارند پایشان در سراشیبِ سیاهی و ظلمت فروغلتد، کاریست سخت و تنها از کسانی برمیآید که خود در مسیرِ راستی و درستی قدم نهادهاند. و همدوش و همراهِ جلالِ قصهی ما مهربانویی است از جنسِ آیینه و شعور و احساس!
لاله بانویی است قدکشیده درکنارِ جلالی که رفیق و یاوری بوده است تا به انتها.
جلالِ ستاری
که درنهایت به اسطورههایش پیوست نامیست بزرگ، قابلِ احترام و ماندگار در سپهرِ بلندِ تاریخ و ادبیاتِ این سرزمینِ دیرپا و پر از زخم!!
اگر سیمین به سووشون دردهای خویش و زنانی نشست که کسی را نداشتند تابیکسیهایشان را فریاد بکشد، خود روایتیست از تنهایی زن و زنِ تنها!
اگر فروغ بارِ تنهایی و عشق را در تولد دوبارهاش داد میزند، نه برای خودش، بلکه برای ایندگانیست که میداند قربانی تحجر و سنگدلی و مرگ تدریجی میشوند.
و اگر هدایت از زخمهای مانند خوره میگوید خود شاهدیست بر تمامی رنجهایی که بر شانههای اگاهان تاریخ سنگینی میکند!
ما، دوستداران و رهروانِ شاهنامهی حکیمِ توس(اَشاییان) شما را سیندختی در درایت، رودابه ای درعشق، جریره ای در مناعتِ طبع، منیژهای در گذشت و شجاعت، گردافریدی در آوردِ زندگی و آزرمیدختی میدانیم تماما ایرانی و نژاده و دانشی، با اندیشه پای پویا و قلمی ماندگار!
اگر چه نامتان لاله تقیان است!
دیر زیوید و همیشه تندرست
شهریار قاسمی
شاعر و شاهنامهپژوه
۱۴۰۳/۵/۱۲